تبليغاتX

.•* *•.•* دل بی قرار•*.•* *•.

.•* *•.•* دل بی قرار•*.•* *•.

به نام خالق گلي که ابري را مي گرياند تا گلي را بخنداند

من نشاني از تو ندارم اما

 نشاني ام را براي تو مي نويسم:


 درعصرهاي انتظار

به حوالي بي کسي قدم بگذار!

 خيابان غربت را پيدا کن و

 وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!


 کلبه ي غريبي ام را پيدا کن،

 کناربيدمجنون خزان زده و


 کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!

 درکلبه را باز کن و

 به سراغ بغض خيس پنجره برو!

 حرير غمش را کنار بزن!


 مرا خواهي ديد

 بابغضي کويري که غرق عصاره ي

 انتظار پشت ديوار غم هايم نشسته ام

 

تو را دوست دارم


و وقتي تو نيستي غمگينم

 
و به آسمان آبي بالاي سرت


و اختراني که تو را ميبينند رشک ميبرم


تو را دوست دارم .


وآنچه ميکني درنظرم بي همتا جلوه مي کند


و بارها در تنهايي از خود پرسيده ام


چرا آنهائيکه که دوستشان دارم بيشتر شبيه تو هستند


تو را دوست دارم


اما هنگامي که نيستي از هر صدايي بيزارم


حتي اگرصداي آناني باشد که دوستشان دارم


زيرا صداي آنها طنين آهنگين صدايت را در گوشم مي شکند


مي دانم که دوستت دارم


اما افسوس که ديگران دل ساده ام را کمتر باور مي کنند


و چه بسا به هنگام گذر مي بينم به من ميخندند


زيرا آشکارا مي نگرند نگاهم به دنبال توست



با تو هستم


تویی که رویت را  از من بر میگردانی

به چشمانم نگاه کن

اشکهایم هنوز خشک نشده اند


از چه میترسی  ,من گناهت را بخشیده ام


هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارم


تو را به خدا سپرده ام ,نه نگران نباش نفرینت نمی کنم


برایت دعا ی خیر میکنم


دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد


دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی


دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی


پس هرگز نفرینت نخواهم کرد وترا به خدا خواهم سپرد

تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی .در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری
به چشمانم نگاه کن , آنها را به خاطر بسپار


آنها همیشه نگران تو هستند

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت20:6توسط .•* *•. .•* راز دل*•. .•* | |

 

در باغ دلم تنها تو را دیدم, نگاهی به وسعت اقیانوس و به ژرفای آن بود.

 

عزیزم اکنون احساس تازه ای در من جوانه زده است, احساسی به زلالی احساس

 

 چشمانت و من را غرق در آبی دیدگانت کرده است. احساسی شگفت انگیز که در

 

 کنار تو دارم.

 

مهربانم ندا و صدای زیبای تو را در قلبم جای دادم. بدان من بجزء چشمان تو و

 

صدای  قلب تو و وجودت نیازی به دنیا ندارم.

 

ای هستی من هر روز عشق تو زندگی دوباره ایی به من میدهد. تو همه ی وجود,

 

عشق و معدن محبت هستی. تو عزیزترین عشقم هستی. قلبم, نگاهم, احساس همه ی

 

وجودم به تو اشاره دارد.

 

عزیزم من با تو به بهترین ها رسیدم. تو تک ستاره قلبمی می خواهم با عشقت آرام

 

بگیرم.

 

با قلبی از عشق می نویسم به خاطر تو می نویسم, به خاطر خودت, وجودت, نگاهت.

 

به خاطر تو زنده ام به خاطر تو می خوانم. می خواهم تو تنها تکه دوم قلب من باشی.

 

بهترین لحظه من داشتن دستهای زیبایت در کنار دست های من است.

 

ای بهترینم بدان راز پنهان شده در عمق وجودم را. بدان تنها تو را می خواهم

 

تو آرام بخش روح و وجودم هستی.

 

بهترینم من معنای واقعی زندگی را با تمام وجود در کنارت احساس کردم.

 

قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد

 

 عاشقانه دوستت دارم.

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت19:1توسط .•* *•. .•* راز دل*•. .•* | |

بی رحم ومحکم چشمام بستم         چند بسته قرص توی  دستم
 

دو باره شک و دستای تردید             نکنه مامان حس من و دید ؟

 

صدای دوش هجوم اشکام               تو اوج ترسم، لرزش دستام

 

دندونای قفل ، اراده ی ناب               همین یه درد با من بیارتاب

 

پوزخند تلخ حس درونم                   ایندفه تیرو درست میشو نم

 

یه جیغ کوتاه که هیچکی نشنید       هنوزم ششهام نفس میبلعید

 

دارم میفهمم تو آب وخونم                تو اوج لذت دارم میخونم

 

صدای داد و صدای فریاد                    انگاری خوندن بازکاردسم داد

 

خدایامامان مرگمو فهمید؟                چشمام که دیگه چیزی نمیدید

 

خدایاشکرت چشاش واکرد               صدای نالم، این لعنتی درد

 

چشمای بازو لباس آبی                   به روی گونم اشکای نابی

 

دوباره هستم ، بگیددروغه                ایناکی هستن؟دورم شلوغه

 

سوالای تند،سکوت سردم                مادرم میگه :دورت بگردم

 

پرستارخوش،گلهای بیرنگ             صدای دستگاه توگوش من زنگ

 

یه هفته بعدو دوباره خونه               ایندفه چشمم به پشت بومه

 

 

بارون صدای همدردی خدای منه،این اعتقادمنه.

 

سرشارم از شور رویش

 

ولی آسمانی ندارم

 

آنقدر پاک است

 

احساس من

 

که در خاک

 

قلبم را

 

در دست باران می گذارم

 

می بارد

 

حرف هایم در بهت مرداب

 

و نگاهم

 

در لایروب فراموشی   ...

 

 

 

مگر سکوت

 

مگر سکوت

 

دوباره

 

برویاندم در نیزار ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت18:42توسط .•* *•. .•* راز دل*•. .•* | |

تنها ترين تنها منم
سرگشته و رسوا منم
آه اي فلك اي آسمان
تا كي ستم بر عاشقان
بشنو تو فرياد مرا
آه اي خداي مهربان
عشق تو خوابي بود و بس
نقش سرابي بود و بس
اين آمدن اين رفتنم
رنج و عذابي بود و بس
اي فلك بازي چرخ تو نازم
بي گمان آمدم تا كه ببازم
اي دريغا كه شد دو چشم سياهي
قبله گاه من و روي نمازم
تو اي ساغر هستي، به كامم ننشستي
ندانم كه چه بودي ندانم كه چه هستي

آمد خنده آمد گريه با من پر گرفت

 

گريه در افتادنم دست مرا بهتر گرفت

 

خنده آمد با من اما طاقت ماندن گريه را نداشت

 

گريه با من ماند چشمان مرا از سر گرفت

 

در شبان خسته دلگير تنهايي فقط

 

گريه بامن يار شد از دست من ساغر گرفت

 

داشتم در غربت تاريک خود يخ مي زدم

 

نيمه شب يک شعله آتش داد خاکستر گرفت...

 

غير دلتنگي شب هر چي که دارم مال تو


سهم چشما و نگاه بي قرارم مال تو


پاييز و رنگ خزون با همه غم هاش مال من


گلا با اون روزاي سبز بهارم مال تو


چشم باروني و نمناک غروبا مال من


لحظه هايي که به خنده مي سپارم مال تو


شوق رفتن تو دلم اما نمي دونم کجا


ميرم اما يه بغل خاطره دارم مال تو


ميدونم يه روز مياي و انتظار تموم ميشه


اما نيستم که بگم خاک مزارم مال تو

 

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . 

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت10:32توسط .•* *•. .•* راز دل*•. .•* | |

همه آدمها گمگشته ای دارند که در گذر عمر به دنبالش می گردند. بعضیها پیدا می کنند و بعضیها برای ناپیدای خود به انتظار می نشینند . نوشتن برای دسته ای از آدمها تسکینی است که با واژه واژه فاصله خود را با گمشده شان کم می کنند.

     

از قدیم می گن: رفیق رفیقاي  قدیم. الانم میگن رفیق رفیق قدیم. جدیدیا هم که پیر میشن میکن رفیق رفیق قدیم . حالا کی نوبت به رفقای جدید می رسه خدا عالمه.

  چرا همه چیز قدیمیش خوبه.  چرا هر چیز آنتیک گرونه. چرا جنس رنگ و رو رفته خداتومانه اما آدم رنگ و رو رفته دو زار نمی ارزه؟اصلا اگه قدیم خوبه چرا حرص جدیدو می خوریم اما وقتی بهش می رسیم دلمونو میزنه و مثل بقیه آدما میگیم :قدیمیش یه چیز دیگس.

علم پیشرفت می کنه . دانش بشری از این کره متعفن پر می کشه و تو مریخ دنبال برج سازیه اما همینکه به بالای عاج فیل رسیده می گه : واقعا مریخ قدیم یه چیز دیگس.

بچه هامون بزرگ میشن . رشد می کنن. عاشق می شن . همینکه تبدار عشقند   داد می زنن: عشق هم عشق قدیم.آخه اونا یه لیلی و فرهادی شنیده . یه لیلی و مجنونی خوندن .  از عمق زخم عشق شنیدن . بعضی ها هم میگن: از قدیم گفتن شنیدن کی بود ماندن دیدن.

وقتی کتابو دستش گرفت و چند سطرشو خوند گفت : کتاب هم کتابای قدیم.

از پی نوشت بعضی از مطالب وبلاگها استفاده می کنم اما : پی نوشت هم پبنوشتای قدیم .

اهل دلی می گفت : شاید یاداوری همه چیز قدیم خوب باشه اما بازخوانی دفتر  عشق قدیمی دردآور چرا که این یه قلم کالا هیچ وقت قدیمی نمی شه اگه چه از دستش هم داده  باشی.

                                                             

تو رو با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی با او آهسته می رفتی سرا پا محو او بودی همین بود آن وفایی را که می گفتی همین بود آن صفایی را که می گفتی تو که خود این چنین بودی چرا روزم سیه کردی گناهت را نمیبخشم

                                                          

وقتی خودتو بخوای ، خودتو ببینی، دیگه اونو نمی بینی . اونی که، همه زیبایی های عالمو می تونه توی دل کوچیکت جا بده . اونی که، قدرت داره از چهرت یک اثر زیبا یا زشت خلق کنه. کافیه فقط یه اشاره کوچیک به اون دلت بکنه، دیگه تمومه. کاش می شد یکی مثل "حلاج "یا "عین القضات" شد. یکی خودشو خدا خوند و دیگری ابلیس رو واله و شیدای حضرت حق دونست . از خط قرمز گذشتند. برای رسیدن به اونی که دوس دارند ، از آبرو شون نترسیدند و مرگ رو هم با آرامش کامل به جان خریدن. كاش ...

برای رسیدن باید هزینه داد.

                                                      

بهت نگفتم تا حالا

اینکه چقدر دوستت دارم

اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم

بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم

بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم

اما حالا بهت میگم

 

فقط به تو فکر میکنم من توی بیداری و خواب

من مثل ماهی میمونم که احتیاج

داره به آب

خودت میدونی که تورو

از دل و از جون میخوامت

لیلی قصه هام شدی

من مثل مجنون میخوامت

بریو هزار سالم بشه

چشم انتظارت میمونم

بازم برای دل تو

ترانه هامو میخونم

بهت نگفتم تا حالا

اینکه چقدر دوستت دارم

اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم

بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم

بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم

اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم

بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم

بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم

       •۞●ٌ~*´¨¯¨`*•~-.¸خاطرات زنده,.-.-~*´¨¯¨`*•۞●ٌ      

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت9:49توسط .•* *•. .•* راز دل*•. .•* | |

نيمه شب اواره و بي حس وحال    

 در سرم سوداي جامي بي زوال

 پرسه اي اغاز كرديم در خيال           

دل بياد اورد ايام وصال

از جدايي يك.دو سالي مي گذشت       

   يك .دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به ياد اورد اول بار را                 

خاطرات اولين ديدار را

ان نظر بازي ان  اسرار را               

ان دو چشم مست اهو وار را

هم چو رازي مبهم سربسته بود       

چون من از تكرار او هم خسته بود

امد و هم اشيانم شد با منو            

هم نشين و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم كه جان شد با منو        

ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش خابگاه خستگي        

اين چنين اغاز شد دلبستگي

 واي از ان شب زنده داري تا سحر        

واي از ان عمري كه با او شد به سر

مست او بودم ز دنيا بي خبر        

دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

امد و در خلوتم دمساز شد          

گفتگوها بين ما اغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل        

گرگشايي چشم دل زيباست دل

گرچه زعربان شوي درياست دل        

بي تو شام بي فرداست دل

دل ز عشق روي تو حيران شده       

در پي عشقتو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان        

من تو را بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان          

چون تويي مخمور خمارم بدان

با تو شادي مي شود غم هاي من        

با تو زيبا مي شود فرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده      

دل ز جادوي رخت افسون شده

جز تو هر يادي به دل متفون شده       

عالم از زيبايت مجنون شده

بر لبم بگذات لب يعني خموش        

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود          

بحر كس جز او در اين دل جا نبود

حيله جز بر روي او بينا نبود              

هو چو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره ي افاق بود                    

در نجابت .در نكوهي طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت                

طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش عشق ما سنگي گذاشت             

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

اخر اين قصه هجران بود و بس          

حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار ما را از جدايي غم نبود         

در غمش مجنون عاشق كم نبود

بر سر پيمان خود محكم نيود          

سهم من ا ز عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست        

ساده ام ان عهد و پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گسست       

اين خبر ناگاه پستم را شكست

ان كبوتر عاقبت از بند رست           

رفت و با دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم او كه هم خون من است       

خصم جان و تشنه ي خون من است

بخت بد بين وصل او قسمت نشد       

اين گدا مشمول ان رحمت نشد

ان طلا به  اين قيمت نشد                

عاشقان را خوش دلي تقدير نيست

با چنين تقدير بد تدبير نيست        

از غمش با دود و دم همدم شدم

بادم نوش غصه ي او من شدم         

مست و مخمور خراب از غم شدم

ذره ذره اب گشتم  كم شدم              

اخر اتش زد دل ديوانه را

سوخت  بي پروا پر پروانه را    

عشق من از من گذشتي خوش گذر      

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر   

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر     

ديشب از كف رفت فردا را نگر

اخرين يكبار از من بشنو پند        

بر من و روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود      

عشق ديرين گسسته تار و پود

گرچه اب رفته باز ايد به رود      

ماهي بيچاره اما مرده بود

بعد از اين هم اشيانت هر كس است      

باش با او يادت ما را بس است

  خاطرات زنده   

                      

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت8:39توسط .•* *•. .•* راز دل*•. .•* | |

         samimiat

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.
خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.
به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.
دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟
در آواز شب اويز هاي عاشق؟
در چشمان يک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟
دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.
و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.
اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم.
کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.
مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند.
مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.
مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو هديه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.
دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.
دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.
دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

            

                       ==========================================

سلام دوستان گلم

                      امیدوارم حالتون خوب باشه

                            شرمنده از اینکه بهتون سر نزدم سیستمم دوباره خراب شد

                                                 اینم دیگه با من لج کرده

                                                              دوستون دارم  مواظب خودتون باشید

                                  ===================================

غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد.... عجب از محبت من كه در او اثر ندارد.... غلط

 

 است هر كه گويد : دل به دل راه دارد.... دل من ز غصه خون شد دل او خبر

 

ندارد....

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت13:40توسط .•* *•. .•* راز دل*•. .•* | |

اي دل تو كه بال و پر نداري.داري پير ميشي خبر نداري

======================================================

اکنون که برایت می نویسم قلب سردم را همراه کاروان عشق به سویت روان میکنم تا تو گل معطر که عشق از دلت لبریز است همواره شاداب و پیروز باشی اکنون قلب پژمرده ام را میشکافم و قطره خونی را که از اعماق قلب سردم جاری می شود به عنوان سلام برایت تنها گل تنهاییم  رومی فرستم . عزیزم نمیدونم چطور قلبمو تقدیم عشق زیبایت کنم . عزیزدلم زندگی دریای پرتلاطمی است که موجهای آن ما را به هر سویی پرتاب میکند . زندگی عشقی است که ما در آن گم میشویم و روزی خود را پیدا میکنیم که دیگر دیر شده و ما مانند ماهی که موجهای دریا آن را به خشکی پرتاب میکند و ماهی بر اثر بی آبی جان میدهد و میمیرد یا مانند گلی پژمرده و پرپر شده میشویم زندگی دوران و گذرانی است بر دلهای عاشق . زندگی را به خاطر عشق پاکت به خاطر خنده های زیبایت  به خاطر وجودت در کنارم دوست دارم ولی افسوس که درمانده عشق تو شدم و عشق تو تمام ذهن و وجودم را در بر گرفت . فاصله بین من و تو خیلی زیاده مثل زمین و آسمون ولی دوست داشتم دلامون مثل دو تا آهنربا همیشه به هم چسبیده بود و تا ما رو از هم جدا میکردند دوباره یه کششی ما رو به سوی همدیگه می کشوند و به همدیگه می چسبیدیم و از هم جدا نمیشدیم . کسی که لحظات خوش و زیبای زندگی خودشو با عشق تو رنگین میکنه منم  منی  که عاشقانه به عشق تو زندگی میکنم . کاش درکم می کردی و هرگز پرپرم نمیکردی . تو با رفتنت منو پرپر کردی پرپر شدن به خاطر تو  به خاطر تمام خنده های تو  به خاطر تمام خنده هایی که از صورت زیبای تو گرفتم هیچوقت خنده هات یادم نمیره  یه آرامش روحی و ذهنی بود برام  نمی خواستم هیچوقت از دستت بدم  نمی خواستم هیچوقت تنهام بذاری  نمی خواستم باور کنم که رفتی و تنهام گذاشتی  دوست داشتم همیشه پیشم باشی و در کنارم باشی و مال خود خودم باشی ولی روزهایی که احساس تنهایی و بی کسی میکنم می بینم واقعا ُ از پیشم رفتی  رفتی واسه همیشه ولی عزیزم هیچوقت فراموشت نمیکنم و همیشه در زندگیم بهترین و قشنگترین دعاها رو پشت سرت نثارت میکنم فقط به خاطر عشق تو  به خاطر خنده های زیبای تو می گویم تا همیشه دوستت دارم  تا وقتی که نفس میکشم حتی در آخرین نفسم میگویم :           ای پرستوی کوچک و زیبای من عاشقانه می پرستمت

                               

                                                                                     

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت12:34توسط .•* *•. .•* راز دل*•. .•* | |

                                              

               

با سلام به دوستان عزیز

شهادت ام ابیها بانوی دو عالم را به مسلمانان و دوستان خودم تسلیت عرض می کنم

                                                                                    التماس دعا.

بوسه باد خزونی با هزار نامهربونی..

 

زیر گوش برگ تنها میگه طعمه خزونی..

 

 برگ سبز و تر و تازه رنگ سبزش رو می بازه..

 

غرق بوسه های باد..

 

وحشت رو زهای تازه میکنه دل از درخت ها میشه آواره کوچه..

 

کوچه ای که یادگار روز های رفته و پوچه..

 

میشینه گوشه کوچه چشم به اسمون میدوزه..

 

میکنه یاد گذشته دلش از قصه میسوزه..

 

یاد باد یادگذشته شاد باداین دل زرد و تهی ...در حسرت دیدار باد..

 

یاد روزایی که کوچه زیر سایه ی تنم بود..

 

 مهربون درخت عاشق مست عطر نفسم بود..

 

 سهم من از بوسه باد..

 

 چی بگم ای داد و بیداد همه زردی و تباهی..

 

مردن و رفتن از یاد....

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت18:48توسط .•* *•. .•* راز دل*•. .•* | |

                                                                                   

                                                             

 

       (عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.)

 

 

 

   در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود و فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند،آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.روزی همه ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند،ناگهان زکاوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی کنیم مثلا قایم باشک.

همه از این پیشنهاد خوشحال شدند.دیوانگی فورا فریاد زد:من چشم می گذارم،من چشم می گذارم.از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.او چشم گذاشت وتا به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلو درختی رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن..........یک..........دو........سه..........همه رفتند تا جایی پنهان شوند.لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد.اصالت در میان ابرها مخفی گشت.هوس به مرکز زمین رفت.دروغ گفت:من زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت.طمع به داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود............هفتادونه..........هشتاد...........هشتادویک.همه پنهان شدند بجزعشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.جای تعجب نیست،چون همه می دانیم:پنهان کردن عشق مشکل است.در همین حال دیوانگی به شمارش آخر میرسید........... نودوپنج..........نودوشش...........نودوهفت...........هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در میان یک بوته گل رز پنهان شد.دیوانگی فریاد زد:دارم میام،دارم میام.اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا:تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود.

لطافت را،دروغ را،هوس را و........همه را پیدا کرد بجزعشق.او از یافتن عشق نا امید شده بود که حسرت در گوشهایش زمزمه کرد:تو باید عشق را پیدا کنی،او در پشت بوته گل رز است.دیوانگی شاخه ای از درخت را کند و با شدت زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد:...........دوباره و دوباره...........تا با صدای ناله متوقف شد.عشق از پشت بوته بیرون آمد در حالی که با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند.او کور شده بود.دیوانگی گفت:من چه کردم.........چگونه می توانم تو را درمان کنم.عشق پاسخ داد:تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو.واین گونه است که از آن روز به بعد:

(عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.)

  

+نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت12:11توسط .•* *•. .•* راز دل*•. .•* | |